|
اس ام اس ها
اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری !
تو بهترين ، قشنگترين ، با ادب ترين ، دوست داشتني ترين دوستي كه داري منم !!!
ميراثي گران بهاتر از راستي و درستي نيست. (شكسپير)
مثل چینی : اگر سالخورده هستي پند و اندرز بده و اگر جوان هستي به نصيحت گوش فرا بده. اسب را گم كرده، پي نعلش ميگرده ! اسب دونده جو خود را زياد ميكنه ! اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی نباید میذاشتم بری... اینجا خیلی جات خالیه... بوی عطرت نمیاد... حس بدی دارم... چون همش فکر می کنم تقصیر من بود... آره نباید سیفون رو می کشیدم |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:51 سرانجام سریال ترانه مادری(فوق العاده خنده دار)
همانطور كه می دانیم در شب های تابستان كه كمبود برق و گرما در حال دق دادن ماست سریال جذاب ترانه مادری شبهای تابستان مهمان خانه های ماست و باری دیگر صدا و سیمای فكور ما طرحی دیگر ریخت و همه را انگشت به دهان كرد. بعد از سریال موفق و دیدنی نرگس با بازیها و كارگردانی درخشان آن مجموعه پیچاندن ذهن مردم تا آخرین قسمت جایزه مجسمه طلایی آلفرد هیچكاك را گرفت شبكه 3 بار دیگر دست به بیل و كلنگ شد و سریالی ساخت كه ساعت 11 وقتی شروع می شود و 11:30 تمام می شود 11:35 دقیقه قسمت همان شب در تمامی فروشگاههای اروپا و امریكا عرضه می گردد و عجبا كه صف های طولانی برای خرید سریال بوجود می آید! یكی از علل موفقیت این سریال همانند سریال اسطوره ای نرگس عاری از هر گونه غلو در سریال می باشد.
و اینك می خواهم آخر سریال را برای شما بازگو كنم : پویا در بدو ورود به دانشگاه در ترم 1 استاد دانشگاه می شود چون بقدری باهوش و تیز هوش هست همزمان در آموزشگاه خانم ادیب تدریس می كند و به یك كارخانه مشاوره می دهد ترم دوم ایشون به درجه استاد بزرگی می رسند و صاحب 7-8 تا كارخانه می شوند و در سراسر كشور آموزشگاه می زند با 120% قبولی در كنور واقعا هم همه قبول می شوند ولی خانم ادیب همچنان ناز می كند پدر چلاغ خانم ادیب همچون فرشته ای بر تارك آسمان همانند خاله زنك ها روی ویلچر نشسته كه دخترش بیاید و از پویا جان برای اون بگوید باید گفت كه خانم ادیب همچنان درجا زده است و هیچ پیشرفتی نمی كند چون مشغول پدر عزیزش می باشد چند روز در میون دوستان می آیند خانه او. پویا دلش برای پدر چلاغ نغمه خانم می سوزد و با پولی كه از راه اموزشگاهها و كارخانه هایش بدست می آورد او ره به امریكا برای معالجه اعزام می كند ولی ثمری نداشت پدر نغمه جان همچنان ویلچر نشین است. پویا همچنان پیشرفت می كند و به درجات عالیه می رسد! مادر پویا هی حرص می خورد كه چرا پویای بی شخصیت انقدر خودش را پیش ادیب كوچك می كند و ادیب او را ... خودش هم حساب نمی كند و ناز می دهدو سیمرا عمه دلاور بچه ها كه همچون كوه جلوی دایی فرخ ایستاده و اجازه نمی دهد حق بچه ها خورده شود سمیرا خانم برجس را می سازد بقدری كار برج سازی اش خوب بود كه ساخت تمام برج های ایران به سفارش اوست و در آینده طبق مذاكرات آماده برای رفت به خارج (دبی) می شود برای ساخت برج العرب 2. دایی فرخ خیلی بی وجدان و نامرد هست یاد و خاطره شوكت نمك به حروم را در خاطره های ما زنده كرده است سرش به سنگ می خورد به خاك سیاه می افتد میلیارد ها بدهی دارد به زندان می افتد بخش 209 زندان اوین دمار از روزگارش می آوردند شب ها سوسك می خورد روزها موش خیلی شرایطش سخت است مثل بدبخت ها شده و دارد می می رد ناگهان رگ غیرت عمه فرخنده و بچه ها بالا می زند و خانه را می فروشند قبل از فروش خانه متوجه می شوند خانه بوی نفت می دهد بله در خانه مادری چاه نفت پیدا شده است كه ارزش آن میلیارد ها را هم رد می كند یكشبه پولدار می شوند دایی فرخ از زندان آزاد می شود پوز همه طلبكارها را به زمین می مالد , پدر زنش اقا جلال كه مثل قطام تبدیل به سگ می شود و آخرش ماموران شهرداری او را می کشند.دایی فرخ مهریه زنش را تو صورتش می زند و 7-8 طلاقه اش می كند او هم به روز سیاه می فتاد مثل سوسك می شود و می پوسد دایی فرخ یه تاجر بزرگ می شود همه دست و پای او را می بوسند بهرام هم از خیر سری چاه نفت كافی شاپش را می زند و در 1 سال بعد شعبه های زیادی سراسر كشور دایر می كند و پولدار می شود تریلی تریلی. پدر لاابالی پویا كه همیشه در سفر است تو زرد از آب در می آید و معلوم می شود 3 تا زن دارد عمه فرخنده سریع او را هم سرویـس می كند و طلاق را می دهد در این هنگام خانم ادیب هم خبردار همه ماجراهاست و خبرها را به پدرش می رساند دل آقای ادیب هوای عمه فرخنده را می كند و مرغ یك پا دارد من عمه فرخنده را می خواهم بعد از زد و بند های فراوان قرار بر این شد پویا و نغمه جون و آقای ادیب و عمع فرخنده با هم ازدواج كنند در یك روز. روز عروسی وقتی عمه فرخنده به آقای ادیب ظاهر می شود آقای ادیب می گوید فرخنده جان تو چقدر شبیه زن سابق من شدی در میان تعجب حضار از جا بر می خیزد و ناگهان معجزه رخ می دهد بله آقای ادیب هم شفا گرفت. سمیرا از شوهرش دلچركین می شود چون او را با یك زن در كافی شاپ دیده است و او را طلاق می دهد و دایی فرخ سریع او را به همسری خود می گیرد و كی بهتر از سمیرا. فرخنده و ادیب 4-5 تا بچه می زایند فرخ و سمیرا هم 4-5 تا دیگه آنها خوشبخت هستند پویا طراح سفینه های ناسا می شود و خیلی معروف می شود خانم ادیب دانشمند برجسته دنیا می شود پدرش چون مهندس برق بود اكتشافات بسیاری پدید می آورد كه نامش در تاریخ ثبت می شود سمیرا بلندترین برج جهان را می سازد به ارتفاع 7-8 هزار متر فرخ تاجر بزرگی می شود كه نصف دنیا زیر گذر او قرار می گیرد بهرام شعبه های خود را به اسم مك بهرام در سراسر دنیا گسترش می دهد و روح مادر جون در آرامش در آخرین سكانس به تمامی اینها لبخند می زند و راضی است. از این سریال فیلمی ساخته می شود و نماینده ایران در مراسم اسكار می شود و تمامی جوایز را درو می كند. عجب سریال زیبایی بود جا داره از صدا و سیما مسئولین شبكه جوان شبكه پرگوهر شبكه 3 هم تشكری كرده باشیم دست همگی شما درد نكنه منتظر سریالهای شما هستیم ![]() |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:40 خدایی یا رفاقتی ؟
شبی راهزنان به قافلهای شبیخون زدند و اموال آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.
رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راهزنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:35 ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اندروی سقف برینند!
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:29 مرگ مشکوک در ساعت 11
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:22 ترفند کتابخانه انگلیس
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود .
اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است . رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند. |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:17 تعریف مشاغل مختلف
سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید
منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید. مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است. حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند. بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد. اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد. روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند. ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست. هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد. فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند. روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد. جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند. برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند. |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:11 انواع بله گفتن عروس خانم ها
عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له! عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !) عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس عروس خجالتي: اوهوم عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است) عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک) |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:5 بهترین جوک جهان
بهترين جوك جهان انتخاب شد.اين جوك در بزرگترين طرح علمي پيرامون طنز انتخاب شده است قضيه از اين قرار است كه انجمن پيشبرد علم از كاربران اينترنت در سراسر جهان درخواست كرده بود كه بامزه ترين جوكي كه شنيده اند را برايش ارسال كنند. به گزارش رويتر 2 ميليون تن نظر دادند، اين نظرات مشتمل بر چهل هزار جوك شد و جوك ها از هفتاد كشور جهان براي اين انجمن ارسال شد. نتيجه انتخابات اين جوك بود:
دو شكارچي در جنگل بر روي درختها كمين كرده بودند. يكي از آنها از درخت سقوط كرد. شكارچي دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ، نفس نمي كشد و چشمانش باز و خيره مانده است. او با موبايل با يك مركز اورژانس تماس مي گيرد و به فردي كه گوشي را برمي دارد مي گويد: فكر مي كنم دوست من مرده است ، چكار بايد بكنم؟ طرف مقابل به آرامي مي گويد: دلواپس نباش. من مي توانم به تو كمك كنم. ابتدا بايد مطمئن شويم كه مرده است بعد از سكوتي كه حكمفرما مي شود صداي يك گلوله به گوش مي رسد. شكارچي دوم دوباره گوشي را برمي دارد و مي گويد: بسيار خب ، حالا چه كار بايد بكنم؟! گورپال گوسال 31 ساله روان شناس برنده اين رقابت شد. |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 20:56 مقایسه دختر و پسر های ایرانی
وقتي يک دختر حرفي نميزند
ميليونها فکر در سرش مي گذرد وقتي يک دختربحث نميکند عميقا مشغول فکر کردن است وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد وقتي يک دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند توجه تو را طلب مي کند وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم يعني واقعا دوستت دارد وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست وقتي يک پسر حرفي نمي زند حرفي براي گفتن ندارد وقتي يک پسر بحث نمي کند حال وحوصله بحث کردن ندارد وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند يعني واقعا گيج شده است وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم يعني واقعا حالش خوبه وقتي يک پسر به تو خيره مي شود دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد بدون که براي همه "فوروارد" کرده وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود) وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 20:54 اهل حمامم
اهل حمامم |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 20:49 |
|


